بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست...

سلام به دفترچه ی خاطرات رنگ و رو رفته!

 

 

امروز اومدم یونی،بعد از سه هفته!!!!!!تعجب

یعنی به خاطر وجود اینهمه شوق باید از من تقدیر بشه!

از صبح درگیر عوض کردن خوابگاهم بودم،باید دوتا خانومو میدیدم.اولی نیم ساعت تاخیر کرد دومی یک ساعت و نیم!!!!!!الان یهو یادم افتاده که چرا به اینهمه تاخیر اعتراض نکردم؟؟

منی که بارها با حراست و کمیته انضباطی درافتادم چطور جلو دوتا کارمند لال شدم!!

 

در مجموع 8 مرتبه رفتم طبقه ی سوم و 9 مرتبه اومدم پایین تا جابجا شدم!

تو اتاق جدید یه گیتار دیدم!خدایا یعنی میشه هم اتاقیم گیتاریست حرفه ای باشه!خوشمزه

اتاق عجیب کثیفو به هم ریخته بود و پر از لوازم آرایش!طرف احتمالا:

گیتاریست،

شلخته،

فارغ،

بداخلاق،

سانتی مانتال(درسته این کلمه؟!!متفکر)

و بی توجه به منافع بقیه است!

پیش بینی میکنم یه دعوای سخت در پیش باشه چون مجبور شدیم وسایلشو جابجا کنیم.(اتاق 4 نفره ست،منو دو نفر دیگه جدیدیم.)

 

 

 

 

الان نشستم تو سایتو کیو دنبال آخرین کارای اداریشه.

معده ام یکم میسوزه و دستام بوی کوبیده میده.(ناهار کوبیده زدیم ولی چون عجله داشتیم یه نمه هپلی خوردیم!)به خاطر اسباب کشی صبح گردن و شونه هام شدید میدرده.دلم مشت و مال  و سونا میخواد و همچنین خواب سنگــــــــــین!

 

همین!!!

آها رفتم دنبال استادم که درباره ی پروژه بحرفم،نبود!

بای

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

هوا بارونیه،

میرم تو بالکن بوی نم میاد،

پاشو بریم بیرون باقالی پخته بخوریم،

پیاده بریم،

بیشتر میچسبه.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

سر خود را مزن اینگونه به سنگ،

دلِ دیوانه‌ی تنها، دل تنگ!!

منشین در پس این بهت گران

مَدَران جامه‌ی جان را، مَدَران!!
 

مکن ای خسته در این بغض درنگ..

دلِ دیوانه‌ی تنها، دل تنگ!

پیش این سنگدلان،          

قدر دل و سنگ یکی‌ست                   

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی‌ست..
   

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین؛           

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین...                          

 آنکه می‌گفت منم بهر تو غمخوارترین..                                                          

چه دل آزارترین شد                                                                   

چه دل آزارترین...

ناله از درد مکن،       

آتشی را که در آن زیسته‌ای                                   

سرد مکن


با غمش باز بمان
       

سرخ‌رو باش از این عشق و سرافراز بمان


راه عشق است که همواره شود از خون، رنگ
                                       

دلِ دیوانه‌ی تنها، دل تنگ!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط غزال نظرات () |

سلام صندوقچه ی خاطرات!

امروز پنجشنبه است،همه ی نمره هام اومدن،خداروشکر فقط یه درس(که خداییش خیلی سخت بود!)پاس نشد،معدلمم شد 14!!خیلی هم خوب خیلی هم عالی!خداروشکر!انتخاب واحدم هم بی دردسر انجام شد و خوشبختانه برخلاف ترمای پیش درسام تو سه روز جمع شدهورا

امروز بعدازظهر تولد دعوتیم.زده به سرم که موهامو یه مدلی بدمو مثه همیشه ساده نریزمش رو شونه هام فکر کن چه شود!!!نیشخند

مامان بزرگم بد نیست،تو این دوهفته چند بار تا دم مرگ رفته!ناراحتالان بهتره،ولی من حس میکنم میمیره.واسه من مادربزرگ خاصی نبوده و خاطره ی خفنی ازش ندارم ولی وقتی فکر میکنم وجود اون هم تو خلقت من موثر بوده حس میکنم با مرگش یه بخشی از وجود منم میره زیر خاک!

باورت میشه هنوز نرفتم ملاقاتش؟!!!نمیتونم!!بااینکه ذهنم همش درگیرشه وگاهی واقعا از وضعیتش بهم میریزم ولی انگار اصلا پای رفتن ندارم!نمیخوام تو اون حال ببینمش!ولی فردا حتما میرم

امشب همه ی عموهام و دوتا از عمه هام میان خونمون،من دوست دارم وقتی با فامیل دور هم جمع میشیم ولی این جمع شدن به واسطه ی یه اتفاق بده و همه ذهنشون درگیره مادربزرگه.....

راستی من هفته ی پیش مسافرت بودم،خیلی خوب بود،یه دل سیر برف دیدم،کلی با خالم خندیدیم،شبا تا 4 و 5 بیدار میموندیمو صبحا 12 بیدار میشدیم،کلی رفتیم گشتیم و تا دلمون خواست فیلم دیدیم!

ولی یه اتفاق بد افتاده!خالم وارد یه رابطه ی مزخرف شده،بهم قول ازدواج دادن،واسه هم میمیرن،روزی سه چهر ساعت با هم حرف میزنن و همه ی خریتهایی که برای یه پسر میشه کرد!الان شاده،ولی این اولشه!میرسه روزی که همون پسر میشه سوهان روحش!

متاسفم واسه همه ی دخترا!

تو تا حالا مرغ مگس خوار دیدی؟من دیدم!حتی گرفتمش تو دستم!دانشگاه ما هر عیبی که داشته باشه این خوبیو داره که تو بهار پر میشه از پروانه و مرغ مگس خوار!!خیلی دوست داشتنی هستن!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۳ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط غزال نظرات () |

سلام بالکن سرد تنهایی من

وجودم شده دو قسمت!

یه قسمتم دلش میخواد واسه خودش بشه کسی،پیشرفت کنه،سری تو سرا در بیاره،آدم بشه،مهم بشه،نذاره استعدادش خاک بخوره..........

اونورم دلش میخوادآلپرازولام بخوره و هییییییی بخوابه!دلش میخواد بمیره،هر شب میگه خدایا یه تجدید نظری بکن من واسه این دنیا زیادیم،من تو این دنیا دلم نمیخواد دنبال چیزی بگردم،بیا منو ببر.........

نگرانم!چون این روزا قسمت دومیه پیروزتره!

 

 

بیا بازم مثل قدیم باهم دیگه بریم شمال

دلم گرفته راضیم به این خیالای محال.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط غزال نظرات () |

فریاد از اون حسای بد

حسای پاییزی باغ

فریاد از اون روز و شبا

شب شغال روز کلاغ

اون سالهای در شتاب

 

اون ساعتای بی قرار

اون شبای پر از قفل و

اون روزای پر از دیوار

میخوابی و بیدار میشی دیگه دنیام دنیا نیست

حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست

شاید بیداری اما یکی تورو خواب می بینه

بیدار شدن تو رویا ها سبکیه سنگین اینــــه

 

حالا جای کابوس مرگ زندگی رو خواب میبینم

دنیامو رو مثل قصه هام این دفعه بهتر میچینم

واسه حضور آدما  هرجا خاکه گل می کارم

واسه عبور آدما هرجا دره است پل میزارم

بیدار میشم ساعت صفر

با تیک تاک عقربه ها

بیدار شدن تو رویاها

تکه تکه اینجا اونجا

عددهای رو ساعتت یه شبه جا به جا شده

عقربه های شب نما انگار از جاش جدا شده

میخوابی و بیدار میشی دیگه صدات اون صدا نیست

بغض میکینی داد میکشی این تقصیر واژه ها نیست

میخوابی و بیدار میشی دیگه دنیا دنیا نیست

حتی حقیقت و رویا اون حقیقت اون رویا نیست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط غزال نظرات () |

Design By : nightSelect.com